|
حرف دل سرودهای عاشقانه-اس ام اس-سخنان بزرگان
| ||
|
بزن مطرب که امشب دلبرم مستانه می رقصد بت افسونگرم لب برلب پیمانه می رقصد بده ساقی شزاب اتشین و مست خوابم کن که امشب دلبرم در مجلس بیگانه می رقصد [ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 23:36 ] [ مرتضی ]
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد اما هروقت تنم به این جماعت نادان خورد گفتند: "مگه کوری" [ جمعه نهم دی 1390 ] [ 9:22 ] [ مرتضی ]
سنگ در برکه مي اندازم و ميپندارم/
باهمين سنگ زدن ماه به هم ميريزد/ کي به انداختن سنگ پياپي در آب/ ماه را ميشود از حافظه آب گرفت/ [ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 9:25 ] [ مرتضی ]
هیچ گاه عشق به همدم را پاینده مپندار و از روزی که دل می بندی این نیرو را نیز در خویش بیافرین که اگر تنهایت گذاشت نشکنی و اگر شکستی باز هم نامید نشو چرا که آرام جان دیگری در راه است . حکیم ارد بزرگ [ شنبه سوم دی 1390 ] [ 23:27 ] [ مرتضی ]
عشق چیست چه کسی میفهمد معنی این واژه غریب را چه کسی می داند واژه کوتاه عمراندک عقل قلیل فهم ما ناچیز است چشمهامان کور است قلب ها خاموش است معنی عشق هوس نیست در دل ما عشقی نیست تظاهری به عاشقی هست همه گم در هوای خویشیم همه جهان هستی عاشقانه افریده شد داد که کسی نمیداند [ شنبه دوازدهم آذر 1390 ] [ 19:43 ] [ مرتضی ]
در فرودست انگار ناله از دل کردند... آه سردی بر ، شمع محفل کردند. ماهیان در آب ........ مرده اند ای وای. پس کجایی سهراب...؟! آب را گِل کردند..!! [ شنبه دوازدهم آذر 1390 ] [ 19:41 ] [ مرتضی ]
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟ ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده ![]() مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد. دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند... مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود فرح یا نامزد اوستا به فرانسه .. در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید. [ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 12:59 ] [ مرتضی ]
تونل ها ها راست میگویند راه هست حتی در دل سنگها (دکتر علی شریعتی) [ شنبه چهاردهم آبان 1390 ] [ 18:39 ] [ مرتضی ]
خيلى سخته توى پاييز با غريبى آشنا شى اما وقتى که بهار شد يه جورى ازش جدا شى خيلى سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد اون بگه که هرگز نميخواد تو رو ببينه
[ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ 18:2 ] [ مرتضی ]
دروغ گویان تنها بر گورستان مردگان و خاکسترزار خاموشان حکومت خواهد کرد.7 ابان روز جهانی کورش گرامی باد
[ جمعه ششم آبان 1390 ] [ 23:31 ] [ مرتضی ]
[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 0:1 ] [ مرتضی ]
اموختم که با پول میشود خانه خرید ولی آشیانه نه میشودرختخواب خرید ولی خواب نه میشود ساعت خرید ولی زمان نه میشود مقام خرید ولی احترام نه مبشود کتاب خرید ولی دانش نه میشود دارو خرید ولی سلامتی نه وبالاخره میتوان قلب خرید ولی عشق نه [ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ] [ 21:17 ] [ مرتضی ]
دعای قاصدکها خوشبختی ادم هاست برایت یه دنیا قاصدک ارزو دارم
[ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 22:26 ] [ مرتضی ]
گرخیال داری دوستم بداری همین اینک دوستم بدار اکنون که زنده ام صبر نکن تا بمیرم بدان که ان وقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید ومجبور میشوی حرفهای ناگفته ات رادر فراسوی یه مشت خاکستر سرد پنهان کنی پس اگر ذرهای عشق من در دلت ماوا دارد بگذار زنده بمانم
[ سه شنبه نوزدهم مهر 1390 ] [ 0:0 ] [ مرتضی ]
اینکه نگات نمیکنم یعنی گرفتار توام
رفتن همه ولی نترس منکه طرفدار توام
هرچی سرم شلوغ شد رو قلب من اثر نذاشت
بدونِ تو دنیای من انگار تماشاگر نداشت
منو ببین چه خسته ام با این غرور لعنتی
هیچوقت نخواستم ببینی تو لحظه ی ناراحتی
[ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ] [ 17:46 ] [ مرتضی ]
[ دوشنبه یازدهم مهر 1390 ] [ 23:17 ] [ مرتضی ]
يکي بود، يکي نبود، خدا بود، هيچکس نبود آدم بود، حوا نبود، بهشت بود، زمين نبود يکي بود، بود، يکي نبود، زير گنبد کبود هيچکي نبود عشق بود، کار نبود، دل بود، پول نبود يه دختر بود، تنها بود، عاشق بود، رسوا نبود ساده بود و خاکي بود، عاشق يه پسر دهاتي بود همه زندگيش همون بود، اول و آخر حرفش همون بود اما اون پسر شيطون بود و بلا بود، خيلي هم بي وفا بود اون خاکي نبود، عاشق دختر شهری نبود يه روزي تنهايي پر زد و رفت، عاشق يه دختر شهري دیگه شد و رفت دل دختر رو شکست و رفت، اونو با غمش تنها گذاشت و رفت يکي بود، دو تا نبود، آدم بود، حوا نبود يکي بود، يکي نبود، دهاتي تنها نبود، خودش بود و خدا بود و هيچکس نبود [ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ 10:12 ] [ مرتضی ]
این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت ! این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق ! به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟ سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟ چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود ! چه زیباست لحظه ای که سر نوشت با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد! چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما ! این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم .... و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود ! آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟ سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟ [ دوشنبه چهارم مهر 1390 ] [ 0:1 ] [ مرتضی ]
انروز هوا هوای بی صبری شد/ خورشیداسیرظلمت جبری شد/ روزی که دلم هوای باریدن داشت/ تا اه کشیدم اسمان ابری شد/
[ شنبه دوم مهر 1390 ] [ 13:0 ] [ مرتضی ]
داغ داریم نه داغی که بر آن اخم کنیم مرگمان باد اگر شکوه ای از زخم کنیم چند قرن است که دردی متوالی داریم از کویر آمده ایم بغض سفالی داریم خوب داند که به این سینه چه ها می گذرد هرکه از کوچه معشوقه ما می گذرد ننویسید که من تلی از آوار شدم من به خال لب یک دوست گرفتار شدم زیر بار غم عشقم جگرم می سوزد به خدا بال و پرم بال و پرم می سوزد مثل مرغی شده دل در قفسی از آتش هر قَدَر این ور و آن ور بپرم می سوزد چاره ای نسیت گلم!قسمت من هم این است دل به هر سرو قدی می سپرم می سوزد الغرض از غم دنیا گله ای نیست عزیز گله ای هست اگر حوصله ای نیست عزیز یاد دادست به ما نخل کمر تا نکنیم آنچه داریم زبیگانه تمنا نکنیم آسمان هست،غزل هست،کبوتر داریم باید این چادر ماتم زده را برداریم داغ دیدیم شما داغ نبینید قبول؟ تبری هم نفس باغ نبینید قبول؟ هیچ جای دل آباد شما بم نشود سایه ی لطف خدا از سر ما کم نشود گاه گاهی به لب عشق صدامان بکنید داغ دیدیم امید است دعامان بکنید ساقی توس به امید خدا شاد و جوان خواهد شد "نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد" ارسالی ازhttp://setarehkhamoosh.blogfa.com [ سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 ] [ 23:51 ] [ مرتضی ]
اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکونه و میره . دومین کسی رو که میای دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میزاره میره . بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی . دیگه دوست دارم واست رنگی نداره .. و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکونی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه ...... اینطوریه که دل همه آدما میشکنه.
نظر توچیه دوست من؟؟؟ [ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 14:17 ] [ مرتضی ]
گفتم خدایا دلم گرفته از همه گفت:حتی من گفتم: دلمو ربودن گفت:قبل من گفتم:خیلی دوری گفت:تویا من گفتم :تنهام گفت: بیشتر از من گفتم:چقدر میگویی من گفت:چه کنم تو جای من مردم بی وفا شدن نه من [ شنبه پنجم شهریور 1390 ] [ 11:14 ] [ مرتضی ]
از انسانها غمی به دل نگیر. زیرا خود غمگینند. با آنکه تنهایند از خود می گریزند زیرا به خود، به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند. پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . . [ چهارشنبه دوم شهریور 1390 ] [ 15:49 ] [ مرتضی ]
هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم.گم شدم .ترس من از گم شدن نیست.ازگرفتن دستیست که بی بهانه رهایم میکند
[ سه شنبه یکم شهریور 1390 ] [ 9:42 ] [ مرتضی ]
[ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 ] [ 20:34 ] [ مرتضی ]
شب سردي است ومن افسرده راه دوري است و پايي خسته تيرگي هست و چراغي مرده
ميكنم تنها از جاده عبور دور ماندند ز من آدم ها سايه اي از سر ديوار گذشت غمي افزود مرا بر غمها
فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر سحر نزديك است هر دم اين بانگ برآرم از دل واي اين شب چقدر تاريك است
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟ قطره اي كو كه به دريا ريزم؟ سخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است ديگران را هم غم هست به دل غم من ليك غمي غمناك است
[ یکشنبه نهم مرداد 1390 ] [ 16:21 ] [ مرتضی ]
شبی مجنون نمازش را شکست، بی وضو در کوچه لیلا نشست! گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟ بر صلیب عشق دارم کرده ای؟ مرد این بازیچه دیگر نیستم، این تو و این لیلای تو من نیستم! گفت ای دیوانه... لیلایت منم! در رگت پنهان و پیدایت منم! سالها با جور لیلا ساختی! من کنارت بودم و نشناختی!!!(ارسالی از بهزاد)
[ شنبه هشتم مرداد 1390 ] [ 17:7 ] [ مرتضی ]
تنها چیزی که شما باید اونو حفظ کنین، روحتونه. در اونجاس که شما کسانی رو که دوسشون دارین و شما رو دوست دارن، نگه میدارین.»
[ پنجشنبه ششم مرداد 1390 ] [ 9:4 ] [ مرتضی ]
شبی در حال مستی تكيه بر جای خدا كردم در آن يك شب خدايا من عجايب كارها كردم جهان را روی هم كوبيدم از نو ساختم گيتی ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او خدايی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين هر آن چيزی كه از اول بود نابود و فنا كردم نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم كشيدم پيش نقد و نسيه، بازی را رها كردم نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم وثاق بندگی را از رياكاری جدا كردم امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب خدايی بر زمين و بر زمان بی كدخدا كردم نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفی نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم شدم خود عهده دار پيشوايی در همه عالم به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتی اعظم خلايق را به امر حق شناسی آشنا كردم نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم ندادم فرصت مردم فريبی بر عباپوشان نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ريا كردم به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر ميان خلق آنان را پی خدمت رها كردم مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم به جای جنس تازی آفريدم مردم دل پاك قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم دگر قانون استثمار را زير پا كردم رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت نه جمعی را به درد بی نوايی مبتلا كردم نه يك بی آبرويی را هزار گنج بخشيدم نه بر يك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم نكردم هيچ فردی را قرين محنت و خواری گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت گره از كارهای مردم غم ديده وا كردم به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون به الطاف خدايی درد مردم را دوا كردم جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعيض تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم نگويندم كه تاريكی به كفشت هست از اول نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم سحر چون گشت از مستی شدم هوشيار خدايا در پناه می جسارت بر خدا كردم شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم خداوندا نفهميدم خطا كردم ....
[ دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 ] [ 21:21 ] [ مرتضی ]
آرام واهسته بگو خداوندا:
من مروز بیش از هروقت دیگری به تو نیاز دارم به قلب من بیا وحضورت را در زندگیم جاری کن [ دوشنبه سیزدهم تیر 1390 ] [ 14:14 ] [ مرتضی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||